ملینا عسل مامانملینا عسل مامان، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

پرنسس کوچولو

حکایت این روزهای من....

این روزها..... گاهی صد بار دست هایت را می گیرم و نگاه می کنم . به ناخن هایت به بندبند انگشتانت و به پوستت نگاه می کنم و می بوسمشان . انگار خدا را در مشت های کوچکت پیدا کرده ام ، به چشمهایت بوسه می زنم و به لبانت چشم می دوزم ... ، با تو بازی می کنم و در آغوشت می گیرم و آرام در گوشت می گویم : می دانی چرا خداد تورابه من داد؟               بــــرای اینـــکه روزی هـــزار بــار از او تشکر کـــنم                 ...
18 خرداد 1393

دلنوشته های مامان

دیگر هیچ گاه چنین روزی را با فرزندم نخواهم داشت . فردا کمی پیرتر از امروز خواهم بود امروز یک هدیه خداوند است . نفس می کشم و توجه می کنم او را می بوسم و نوازشش می کنم . به چهره زیبا و پاهای کوچکش نگاه می کنم و لذت می برم . از دلربایی های کودکانه اش لذت می برم . و تو نیز ای مادر، امروز را از کودکت لذت ببر، پیش از آنکه متوجه شوی ، تمام خواهد شد                 ...
3 خرداد 1393

کارها و شیرین کاری های دختر نازم

سلام سلام دختر گلم . عزیزم هر روز داری بزرگ تر می شی و شیطون تر و منو عاشق تر می کنی . خیلی با مزه شدی و کارهای با مزه می کنی خیلی هم زرنگ و حواس جمع شدی مثلا چند شب پیش داشتی بابا بازی می کردی بابا هی دستش رو می آورد نزدیک دهن شما تا دهنت رو باز می کردی دستش رو می کشید  تا یه دفعه که اومد دستش رو بکشه شما سریع پریدی و دستش رو محکم گرفتی و کردی توی دهنت ....  [لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید] خانم خانما الان چند روزی که می تونی کف پاهات رو بزاری زمین و بابایی هم شما رو تاتی تاتی می بره . راستی الان حدود یک ماه هم هست که راحت رو زمین غلت می خوری و هر چیزی که دستت میاد می کنی توی دهنت . یه عروسک گاو داری که خیلی دوستش داری تا...
3 خرداد 1393

اولین مسافرت

دخمل گلم قبل از اینکه شما به دنیا بیایی مامان و بابا نذر کردن که اولین مسافرت شما مشهد باشه به خاطر همین ما هم رفتیم به پابوس امام رضا تا دخمل گلمون رو بیمه امام رضا (ع) بکنیم انشااله که خودشون نگه دارت باشن.  [لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید] اینم عکس مشهد که با ابایی انداختی :   ...
23 ارديبهشت 1393

وقتی ملینا خانم محجبه می شود

....  [لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید] تنها چیزی که میتونم بنویسم: خدایا هزاران هزار بار شکرت به خاطر این نعمت و هدیه زیبایت ، خداوندا به تمام منتظران این هدیه را عطا بفرما ... آمین ...
3 خرداد 1393

4ماهگی عسل مامان و بابا و دومین واکسن

   [لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید] عزیز دل مامان امروز دومین واکسنت رو هم زدی خدا رو شکر از اولین واکسنت خیلی سبک تر بود و شما هم موقع واکسن زدن خیلی گریه نکردی و تب هم خیلی کم داشتی الهی مامان فدات بشه که این قدر مظلوم شدی عزیزم. ...
3 خرداد 1393